روزهای سختی بود

درمیان دل تنگی
رنج بود وبی مهری

بیم بود و دل سنگی


 رودهای بی نغمه

کوه های افسرده

بادهای بی جنبش
بیدهای غمدیده

خانه های بی روزن
ابرهای خشکیده
خواب های بی رویا
 لحظه های پوسیده

شاخه ای نجنبیدی
 از هراس جانفرسا
درد بود وسنگین بود
آن سکوت غول آسا

.
.
.
.
ناگهان به خاک افتاد
 برگی ازدرختی پیر
فرصتی پدید آمد
درشرایط  دلگیر

شاخه خواندوگل رقصید
 کوه و درّه شیدا شد
باغ پرده خوانی کرد
عشرتی مهنّا شد

آن درخت پیر آنجا
 درنشاط پنهانی
هم چنین جوانترها

درسرود وهمخوانی