رقصی چنین...
در روزگاران پیشین یک روز پیرمردی خسته از رنج دوران و بی وفایی و بدعهدی یاران دست هایش را به پشت زد و بی آنکه کسی را خبر کند، سوت زنان رفت و رفت و رفت، تا بجایی رسید که فکر کرد انتهای دنیاست. چون که در برابرش کوه بلندی که به سبزی می زد، قد کشیده بود. فکر کرد کوه قاف است. در همان حال پرنده ی عظیم الجثّه ای از بالای سرش گذشت، و رفت درست بر نوک کوه نشست. فکر کرد سیمرغ است. پیرمرد راه درازی آمده بود و خسته و تشنه شده بود. نگاهش به چشمه ی پُر آبی افتاد که در پای کوه قاف جاری بود. فکر کرد چشمه ی آب حیات است. به آب حیات که رسید، نشست و سیر از آن نوشید. در خود احساس نیروی جوانی کرد. فکر کرد آب حیات کار خودش را کرده و عمر خضر یافته است. برخاست و از این فکر چنان بر سر شوق آمد که مستانه پای کوبید و دست افشاند و به دور خود چرخید و چرخید و چرخید، آنقَدَر که سرش گیج رفت و منگ شد و با سر به درون چشمه ی حیات افتاد و مُرد.
فکر کرد... نه، دیگر به چیزی فکر نکرد.
✍️حسین مختاری
@golhaymarefat
«تئلیم خان» نام روستایی است در هشترود آذربایجان شرقی که نویسنده دوران کودکی خود را در آن سپری کرده است.