بعدازظهریک روز پاییزی بود. من و برادرم-که چندسال ازمن بزرگتربود-داشتیم گله را به طرف رودخانه می بردیم.  باد دربلندی های اطراف بشدت می وزید و خلنگ های خشک را خم و راست می کرد ومی شکست و علف های بلند سوت می کشیدند. گرد وخاک  از روی زمین بلند می شد و به سر و رویمان می خورد. گوسفندها سرپیشِ هم آورده بودند و پشم های پشت شان با وزش باد تکان می خوردند. صدای رعد وبرق از بالای تپه ها به گوش می رسید.

«آلا»،سگِ جوان و وفادار گلّه، زوزه ی خفیفی کشید وپوزه اش را به پاهایم مالید. حس کردم موهای سرم سیخ سیخ شد.ترسیدم و ناگهان گله رمید. گرگها حمله کرده بودند. داد و فریادها وسنگ پرانی های ما بجایی نرسید. عاقبت گرگها کارشان را کردند و رقص کنان رفتند. برادرم فقط توانست چندتا ازگوسفندهای نیمه جان را حلال کند.دست ها وسر وصورت مان آغشته شده بود به خون حیوانها. خبری از«آلا»نبود اما. دیدم درگوشه ای افتاده است و ناله اش بسختی به گوش می رسد گلویش پاره شده بود.فوراً پیراهنم را درآوردم و پیچیدم دور گلویش. خونش  ریخته شده بود روی خاک و قسمتی از یک سنگ سفید راسرخ کرده بود. جابه جا پشم گوسفندها –که به چنگال و دندانِ گرگان کنده وپراکنده شده بودند- به بوته های خار گیرکرده بودند و با وزش باد آهسته تکان می خوردند.

سایه ها کم کم درازتر شدند و چشم خورشید در سمت مغرب سرخ تر وسرخ تر شد.گرگها بالای پشته ای –روی صخره سنگ ها-درفروغ شامگاهی شادی می کردند و به سر وکول هم می پریدند.  زوزه های خفه ای می کشیدند و ازاندوهِ ما بی خبربودند.شاید داشتند خودشان رابرای یک جشن بزرگ شبانه آماده می کردند!

برادرم بعد ازاینکه لاشه ی چند گوسفند را روی الاغ ها انداخت وبا طنابی محکم بست آمد پیش من که کنار «آلا»نشسته بودم وگریه می کردم. دستش را گذاشت روی شانه ام و بعد نشست واشک هایم را پاک کرد.

-ببین داداش کوچولو دیر وقت است باید برگردیم.

-من بدون آلا نمی رم!

آلا خسته است. زخمی یه. می بینی که خوابیده اون باید اینجا باشه تا گرگا دوباره برنگردن.اون نگهبان گله نیست مگر؟فعلاً خسته س. بیدارش نکن.بذار آروم بخوابه.

بعد دستم را گرفت وبلندم کرد.درهمان لحظه آلا چشمانش را بسختی گشود ولی دوباره بست.نگاه ملتمسانه ای بود.حالا که خوب فکر می کنم معنای نگاهش برایم روشن تر می شود.شایدمی خواست به من بفهماند که زودتر از اینجا برو که تا ساعتی دیگر اینجا تفرّجگاه گرگ ها خواهد شد.

من داشتم می لرزیدم.نمی دانم از سرما بود یا از ترس یا بخاطر آلا. پیراهنم دور گردن آلا پیچیده بود و از خون گلوی آلا خیس وقرمز شده بود.برادرم پیراهنش را که مادرم از پشم گوسفند بافته بود از سر درآورد و گفت بگیر بپوش سرما می خوری.

چندقدمی دور نشده بودیم که سر برگرداندم ودوباره نگاه کردم.آلا همچنان خوابیده بود. پشم گوسفند ها -اینجا وآنجا- بر سر بوته ها وخارها تکان می خوردند.گرگ ها هنوز هم داشتند بازی می کردند. دلم می خواست کاش می توانستم بروم پیش شان و بتارانم شان ، بازی مسخره شان را بهم بزنم . باد هم چنان سوزناک می وزید و انگار ناله ی خفه ای،مثل یک لالایی غمباری را همراه خود می آورد. گریه نمی کردم امادر دلم غوغایی بود.احساس می کردم هزاران ابر سنگین روی دلم سایه افکنده است. منتظرِجرقّه ای بود!کاش باران می گرفت وهوا صاف وروشن می شد.من همیشه از هوای ابری دلم می گیرد.می دانستم که دیگر هرگز آلا را نخواهم دید.مثل آن روزی هم که  برادر کوچکم،محسن، مریض شد و مُرد هوا ابری وگرفته بود.یک روزسختِ زمستانی بود.پدرم جایی رفته بود.شب قبل برف سنگینی باریده بود.مادرم ناچار شد خودش پشت بامها را پارو کند.محسن بیدار شد وآمد در آستانه ی در ایستاد وگریه کرد.تامادرم برفها را پاروکند همان طور پای برهنه دم در ماند وگریه کرد.بعد تب شدیدی گرفت باسرفه های وحشتناک.می گفتند سینه پهلو شده.سه روزبعد وقتی خوابیددیگر بیدار نشد.بعد از آن هیچ وقت ندیدمش .بیچاره مادرم...!