ازصبح داشتم کناررودخانه قدم می زدم وبه صدای احساسات نه چندان آشنایم گوش می دادم.
        رود زلال سینه مالان بربستر رودخانه پیش می رفت. زمزمه اش یادآوار لالایی های مادرم بود وقتی که هنوز به دنیانیامده بودم.من آن نغمه ها را همگی به یاد دارم؛ حتی خواب های ترد دوران جنینی ام را. ولی هیچکس باور نمی کند. اما برای من واقعیت دارند. عین الان که دارم روی ماسه های رودخانه قدم می زنم وبه ترانه ای که در همین نزدیکی طنین انداز است گوش می سپارم. راستی چه ترانه ی آشنا و غم انگیزی! به طرفش می روم. انگار صدا از درخت سرو زیبای کنار جویبار می رسد. پدرم می گفت وقتی مادرت تو را هنوز به دنیا نیاورده بود زیر همین درخت که آن موقع خیلی جوان و سرسبز بود می نشست و با خود زمزمه می کرد. دستم را به پوستش می کشم و صورتم را به تنه اش می چسبانم. عکس پسربچه یی را در آینه ی جویبار زیر پای سرو می بینم که به من زل زده است. چقدر آشنا به نظر می رسد این پسر!
        سرم را برمی گردانم. و دوباره نگاهش می کنم. صدای خنده ی ریزش را می شنوم و برگی را می بینم که رقص رقصان بر روی آب می لغزد. سرم را بالا می گیرم و پسرک را نشسته بر شاخه های درخت می بینم. پسرک خنده اش را سر می دهد و من به خودم می آیم. مادرم را می بینم که باهول و ولا به طرفم می آید و تهدیدم می کند که از درخت پایین بیایم! ولی من که پایینم و محو تماشای عکسم در جویبار هستم. با خود می گویم لابد دچار توهم شده ام. آبی به صورتم می زنم و به طرف شهر راه می افتم. در بین راه زمزمه ای را می شنوم که انگار وقتی هنوز درشکم مادرم بودم شنیده ام.سرم گیج می رود.نمی دانم خوابم یا بیدار. انگار در رویایی هستم بس دور ودراز. رویایی که حتما در شکم مادرم می دیده ام. ولی کسی باور نمی کند. دمدمه های غروب به خانه می رسم ولی پسربچه ای دم در با گفتن"صبح بخیر" خنده اش را سرمی دهد و پا به فرار می گذارد. چه قدر آشنا بنظر می رسید این پسر!
        خانه هنوز تاریک است ومن خیلی خسته ام. دیشب خواب های عجیبی می دیدم. آسمان صاف بود و خورشید می درخشید. هیچ ابری یکدستی صفحه ی آسمان را به هم نمی زد. ولی ناگهان هجوم یکپارچه ی پرنده های سیاهی افق غرب را تیره و تار کرد. خورشید مضطرب و متشنج شد. پرنده ها دسته دسته پیش آمدند و نقطه ی روشنی را در دل آسمان باقی نگذاشتند. همه ی بچه ها پا به فرار گذاشتند. رفتند ودرهای خانه هایشان رابستند. من در وسط کوچه یکه و تنها ماندم. پرنده های عظیم الجثه چنگال هایشان را گشودند و بر سرم ریختند. مجال فراری برایم نمانده بود. چیزی نمانده بود که برسرم بریزند. صدای مادرم راشنیدم و دست های از هم گشوده اش رادیدم که در پناهم گرفت. مادرم نفس نفس زنان بغلم کرد و دوان دوان داخل خانه شد و در را پشت سرش بست. هیکل سیاهی رادیدم که پاورچین پاورچین خود را به ما نزدیک می کرد. ما هر دو در سر جایمان خشکمان زد. من از ترس به پاهای مادرم چسبیدم. یکی از همان پرنده های عجیب الخلقه بود.
        مادرم گفت: نه! تویی؟!
        گفت :  آره، آمده ام که برویم. دیگر نمی توانم بیش از این صبر کنم. یالا عجله کن.
        من محکم پاهای مادرم را چسبیده بودم و رهایش نمی کردم.
        گفتم:نه، من نمی گذارم مادرم راباخودت ببری.
         پرنده گفت: چاره ای ندارد باید با من بیاید.
        مادرم رادیدم که گریه می کند. نشست و صورتم راغرق بوسه کرد. اشک هایش را پاک کردم. گفت: پسرخوبی باشم و گریه نکنم. گفت به زودی برمی گردد. گفت هروقت دلم واسش تنگ شد به کنار رودخانه در بیرون شهر بروم. آنجامی توانم ببینمش. می توانم صدایش را بشنوم. بعد رفت ازصندوق لباسی را درآورد و پوشید. عین لباس پرنده بود. مثل پرنده شد. وقتی خواستند دوتایی از در بیرون بروند مادرم بال هایش را بر سرم کشید ورفت.من به دنبالشان بیرون دویدم. اما آنها بادیگر پرندگان پر کشیدند و رفتند. کم کم آسمان صاف شد و دوباره خورشید درخشید...
        سرم هنوز منگ بود و چشم هایم می سوخت. آفتاب از پنجره ی اتاقم به درون خزیده بود و پرتو طلایی اش را برسر و رویم پاشیده بود. چشمم به صندوق مادرم افتاد و دلم برایش تنگ شد. یادم آمد که گفت هرگاه دلتنگش شدم به کنار رودخانه ی بیرون شهر بروم. لباس پوشیدم و بیرون رفتم. پسربچه ای را دیدم که لبخند بر لب به طرفم آمد و گفت صبح بخیرآقا! سری برایش تکان دادم و برایش لبخند زدم. اسمش را نپرسیدم ولی بنظرم خیلی آشنا می آمد. آسمان صاف صاف بود و هیچ ابری دیده نمی شد. از شهر که بیرون رفتم نسیم خنکی به سر و رویم خورد. انگار عطر و بوی آشنایی به مشامم می رسید. جویبار زلالی زمزمه کنان می گذشت و عکسم را آینه وار منعکس می کرد. خودم را به رودخانه رساندم و به آوای دلنشینش گوش جان سپردم. روی ماسه ها دراز کشیدم و پاهایم را داخل آب گذاشتم. تیغ آفتاب چشمایم را می زد. احساس می کردم آوای رود برایم لالایی می خواند. کم کم چشمهایم برهم افتاد و خودم را در دشتی فراخ یافتم. و ناگهان دسته ای پرنده های سیاهی را دیدم که بال زنان از جانب مشرق می رسیدند. فریاد زدم: مادرم! مادرم دارد می آید.
        با فریادهایم ازخواب جستم. هنوز اتاق تاریک بود. اما نسیم خنکی از میان پنجره به داخل می خزید و بوی آشنایی به همراه خود می آورد.