تاملی کوتاه بر یک شعر شفیعی کدکنی
"به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.
-دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
-همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
-به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم.
-سفرت به خیر!
اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
یک: وقتی دلت از جایی گرفت، درنگ نکن، برو! در مکان دلگیر و هوای عَفِن اول چیزی که می پوسد، دل است؛ و چه چیزی گرانبهاتر از دل؟! دل که مُرد تن هم می میرد. جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی چه خوب سروده است:
ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن، زین آبهای ناگوار!
در قرآن هم آمده است که در رستاخیز در جواب کسانی که گویند ما در وطن مان ستمدیده بودیم، گفته خواهد شد چرا از آنجا کوچ نکردید و به دیار دیگر نرفتید؟
"الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها" زمین خدا فراخ نبود؟ شما را بسته بودند به همین سرزمین فاسد و همین محیط فاسد؟
دو: نسیم در این شعر نماد انسان های رها و آزاده است که دل به هیچ یار و دیاری نمی بندند؛ چه "برّ و بحر فراخ است و آدمی بسیار"!
و گون نماد افراد وابسته و دربند است. این ها توان دل کندن از موطن خود ندارند و حاضرند تن به هر ذلتی بدهند اما دل از یار و دیار نکنند.
زبانِ حال این طایفه این است که:
"گر برکَنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟"
سه: من همیشه از نوستالژی موجود در بند آخر شعر یاد قصه ی بازرگان و طوطی مثنوی می افتم؛ آنجا که بازرگان از زبان طوطی محبوسش خطاب به طوطیان آزاد و رها می گوید:
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق؟
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت؟
این چنین باشد وفای دوستان
من درین حبس و شما در گلستان؟
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار
یک صبوحی درمیان مرغزار!
یاد یاران یار را میمون بوَد
خاصه کان لیلی و این مجنون بوَد!
حسین مختاری
۱۴ خرداد ۹۶