با کاروان حُلّه می رویم و با فرّخی، فخری نامه ی سنائی می خوانیم.

"حجت" برای ناصر خسرو تمام شده است: در یُمگان دره راه بر کاروانیان بسته است و "زاد المسافرین" را بین معدنچیان بدخشان تقسیم می کند!

در کوی زادفر برای زرگر سمرقندی مراسم یادبود گرفته اند و برای آرامش روحش مثنوی می خوانند.
آن تُرک شیرازی آمده است تا خراج سالیانه ی بخارا را بازستانَد- خال هندویش حجّت موجّه اوست!

حلّاج در کوچه های بن بستِ "دار" الخلافه دایره می زند و جولاهگان آهنگ اناالحق می نوازند.

خاقانی در نبش سوق مسگران ظروف زرّین عنصری را به کِرا می دهد و برای توریست های عازمِ مدائن قصیده می خواند.

غزالی در راه شام همسفره ی ماست؛ روزه اش را با نمک می شکند و سخت وفادار رژیم است!

شمس پَرّان باز فرار کرده است و از راه هوایی به تبریز می رود؛ برای بچه های اکابر شهرش خودآموز "خط سوم" می بَرَد.

هر جا که می رسیم به رسم ادب شعری می خوانیم و آهی می کشیم. هم از این روست که بچه ها با خنده استقبال مان می کنند و با سنگ بدرقه!

آه ای کودکان عراقیّ و سوری! کاش راهی به آن سال هایتان می بود!


حسین مختاری