(پرده ی اوّل)


شبی سنگین و خاموش است!

و بادی تندِ و برگریز

نه چراغی در راه

نه امیدی بر ماه!

قطار خسته و ازنَفَس افتاده است

و سوت فرجامین

         شلاق سردی ست برزخمی ناسور!

*

ناله ات نفیرشیپوری خسته

بردهان سربازی بی رمق است:

                                    زار و نزار و دور!

ونَفَس هایت

سنگین وتلخ

                      درتنگنای این شبِ دیجور!

*

با شبیخون این تندباد  

آخرین برگی که می افتد

و  چاهی که ناگهان

         دهان درّه می کند:

  سیاه و

    ژرف و

کِشنده!   

 درشبی  سنگین وخاموش!

 

 

(پرده ی دوّم)


پرنده پشت پنجره می خواند

ازصبح!

پیراهنت بی تاب است و

بوی سیب می دهد

نفَسَت!

 ابریشم زلفت

سبک تر ازپروانه

  مثل هوا شده ای

می توانی بپری

مثل یک پَر شده ای!

رنگِ پریده ات عکسِ روزهای عاشقی است.

*

هنوزپنجره باز است

پرنده اما

آوازش را به آسمان برده ست

ومسیرپروازش در کرانه ها می پیچد!

پیراهنت  هنوزبی تاب است

و بوی حزن دراتاق می گردد!

شعر:حسین مختاری