از روزگار سید احمدکسرویتبریزی تا به امروز گروهی بر آنند که زبان مردم آذربایجان نه ترکی بلکه زبان آذری یا فهلوی بوده که با یورش زبان ترکی (تقریبا ازروزگار ایلخانیان به این سو)ازبین رفته است.بنابراین کسانی چون شمس تبریزی که پیش از این روزگار می زیستند زبان آذری یا فهلوی داشته اند.دراین باره مایلم دو نکته را یادآور شوم:
نخست اینکه کسی نمی تواند به ضرس قاطع وبا دلیل محکم-که مو لای درزش نرود-ثابت کندکه زبانِ-به اصطلاح- مادری شمس ترکی نبوده است.چه شمس جایی بدان تصریح یا حتی اشاره نکرده است.و درعوض چندجا نشان می دهد که  ترکی می دانسته است(نمونه را مقالات ،ص630 ). البته عکس این رانیز نمی توان اثبات کرد.یعنی ترکی دانی شمس یاعدم صراحت به ترک نبودنش را نمی توان دلیل بر ترک زبان بودنش گرفت.
زبان ترکی ازروزگاران قدیم درکناردهها زبان وگویش دیگریکی اززبانهای رایج در ایران و آذربایجان بوده است. بنا بقول مَقدسی در کوهها وجلگه های مرتفع آذربایجان بیش ازهفتاد زبان ولهجه ی مختلف تکلم می شد(سرزمین های خلافتهای شرقی ص170 ).
ما-البته- منکر مهاجرت اقوام ترک زبان در دوره های مختلف به فلات ایران ازجمله به آذربایجان نیستیم.امااعتقاد هم نداریم که ترکان ایرانی مهاجران غیربومی هستند که اززمان سلجوقیان وبعد ازآن در ایران ساکن شده اند.مهاجرت همیشه بوده واختصاص به قوم یا اقوام خاصی نداشته است.

نکته ی دوم اینکه هر زبانی بنا به تصریح زبان شناسان مثل یک موجود زنده زمان تولد ورشد وتکامل وبالندگی وپیری ومرگ دارد.بنابراین گویش آذری یا فهلوی نیزاز این قانون مستثنی نبوده و در اثر ضعف وپیری ازسویی، وتقویت زبان ترکی ازسوی دیگر، رو به زوال گذاشته است.هیچ زبان زنده وبالنده و رو به تکاملی در اثر همسایگی با زبان دیگری نابود نمی شود.تاریخ هم گواهی نداده است که ترکان زبان خودشان را بر همسایگان یا مردمان تحت سلطه ی خود تحمیل کرده باشند.نه غزنویان چنین کردند،نه سلجوقیان، نه صفویان ونه هیچ حاکم وقوم دیگری.ترکان شاید به لحاظ دینی سخت گیریها وتعصباتی ازخود نشان داده باشند(مثل شاه اسماعیل صفوی) اماهیچگاه قومی رامجبور به تَرکِ زبان خود نکردند.می دانیم که اصفهان،سالیان سال،پایتخت صفویان ترک زبان بود و درهمان دوران مردمان زیادی از تبریز و دیگر شهرهای آذربایجان به اصفهان کوچ کردند اما اصفهان هرگز تُرک نشد.

ناگفته نماند که گویش پهلوی یا آذری قدیم چیزی شبیه زبان «تاتی»بوده و اثری مکتوب از آن در جایی یافت نشده است مگر ابیات وعبارتهای پراکنده در اینجا و آنجا. و این نکته نشان می دهد که پهلوی یک زبان محلی،و نه یک زبان قوی و ادبی، بوده است.درحالی که از روزگاران بسیار دور آثار فراوانی به زبان ترکی - به رغم سایه ی سنگین زبان وادبیات فارسی -خلق شده است.البته آثار ادبی ترکی متاثر از زبان وادبیات قدرتمند فارسی بوده است . تاثیر زبان ترکی را نیز در جای جای زبان و ادب فارسی-البته- می توان سراغ گرفت.این دو زبان قرن ها در کنار هم زیسته و باهم بده بستان داشته اند.بنابراین باید به ریش کسانی که زبان ترکی را یک زبان بیگانه و مهاجم می پندارند خندید!

نکته دیگری را نیزباید افزود و آن اینکه درسالهای اخیرحرکتهای قوم گرایانه در ایران رو به فزونی گذاشته است، ازجمله درآذربایجان. جدا ازاینکه برخی تبعیض های خواسته یا ناخواسته و بعضی حرکتهای افراطی «تُرک ستیزانه»ی بیمارگونه بر این مساله دامن زده اما بنظر می رسد که بیشترین تحریکات ازآن سوی مرزها رخ می نماید. به عنوان مثال می کوشند برای ایرانیان ترک زبان وترک نژادان غیر ایرانی نقاط مشترکی بتراشند که یکی از معروف ترین آنها اعتقاد به افسانه ی «گرگ خاکستری» یا «بوز قورد» می باشد.

شاید در اسطوره های ترکان آسیای میانه یا آسیای صغیر گرگ حیوان مقدسی باشد.اما آیا ترکان ایرانی نیزچنین اعتقادی داشته یا دارند؟باید دانست که هویّت هرقومی ازاعتقادات وخاطرات جمعی آنها پدید می آید.درحالی که ایرانی هرگز به چنین توتمی باور نداشته است.نمی گویم توتمیسم درمیان ایرانیان جایگاهی نداشته است می گویم ایرانیان -ازجمله درآذربایجان-گرگ را مقدس نمی دانستند،همین! چون در غیر این صورت بایستی در فرهنگ وادبیات وفولکلورشان منعکس می شد.این در حالی ست که در فرهنگ و تاریخ ادبیات گذشته آذربایجان برای گرگ چهره ی مثبتی نمی توان یافت.

در اینجا به دو-سه نمونه ازاعتقادات شاعران آذربایجانی درباره ی گرگ بسنده می کنم:

خاقانی شروانی می گوید:

 همه فرعون گرگ پیشه شدند  /  من عصا وشبان نمی یابم

زالی ست گرگ دل که ترا دنبه می نهد/ زین دامگاه گرگ ستمگر گذشتنی ست

خاقانیاچه ترسی از اخوان گرگ فعل/چون در ظلال یوسف صدیق دیگری

و نظامی گنجوی گرگ را حیوانی ضعیف کُش می خواند:

اگر صد گوسفند آید فراپیش / بَرَد گرگ از گله قربانِ درویش

استاد شهریار نیز در منظومه ی تُرکی حیدربابای خود،به التماس، ازحیدربابا می خواهدکه گرگ ها را یکی یکی بگیرد و خفه کند تا برّه ها باخیال راحت و بدون ترس از گرگ ها چرا کنند و پروار شوند.

درمیان ترکان ایرانی دهها قصه وبایاتی و شعر و مَثَل می توان یافت که از گرگ  به خونخوارگی وسبعیت وفریبکاری وخیانت وخباثت یاد شده است.

چنانکه می دانیم معتقدان به توتم کُشتن یا خوردن گوشت توتم را حرام می دانستند.درحالی که در آذربایجان گرگ را نه تنها می کشتند بلکه گاهی افراد بی مبالات دل وجگرش را نیز می خوردند(از شدت دشمنی یابرای دل وجرِات یافتن).و گاه پنجه ی بُریده ی گرگ را نگه  می داشتند برای ترساندن زنانی که دچار ورم سینه می شدند.و زن "ناخوش" با دیدن یا لمس کردن پنجه ی گرگ چنان وحشت می کرد که ناراحتی اش برطرف می شد.

نویسنده:حسین مختاری

(برای مطالعه ی بیشتر درباره ی شمس تبریزی به دیگر وبلاگم با نام شمس تبریزی

رجوع شود. http://shamsetabrizi.blogfa.com /)